سرگذشت یک مادر

 

قصه ی سرگذشت یک مادر

 

زن فقیری به همراه فرزندش در خانه ای زندگی میکردند فرزند مریضش دربستر خواب بود و به سختی نفس میکشید پیرمرد فقیری به خانه ی انها امد و ان زن هم برای پیرمرد تعریف کرد که فرزنش مریض است و به سختی نفس میکشد مادر پسرک رفت که برای پیر مرد قهوه بیاورد که ناگهان دید فرزند و پیرمرد نیستند او در حالی که گریه میکرد به خیابان امد که زنی سیاه پوش گفت مرگ را دیدم که با فرزندت داشت فرارمیکرد مرگ سریع تر از بد میوزد و ان چه را که باخود میبرد باز نمی اورد .

 

مادر کودک گفت:تو بگو که از کدام طرف رفت راه را نشانم بده من هرطور که شده پیدایش میکنم.

 

زن سیاه پوش گفت :من راه را نشانت میدهم به یک شرط تو باید همه ی اوازهایی را که بربالین کودکت می خوانی برا من بخوانی!!!من اواز هایت را خیلی دوست دارم بیشترانها را شنیده ام ن شب هستم.

 

مادر گفت باشد وقتی امدم همه را برایت میخوانم وقت مرا نگیر راه را نشانم بده.

 

شب خاموش به جای خود ایستاد و هیچی نگفت مادر هم به ناچار شروع گرد به اوازخواندن و گریه میکردهرچه بیشتر یخواند بیشتر گریه میکرد که شب گفت از ان طرف سمت جنگل برومادر رفت رفت رفت تا به چهار راهی رسید ونمیدانست از کدام راه برود بوته ی خار بی برگ وگل دیده میشد و هوا خیلی سرد بود مادر پرسید مرگ از طرف ها رد نشد ؟

 

بوته خار جواب دادچرا اول باید مرابه سینه ات بچسبان وگرم کن تا را را نشانت دهم مادر هم چاره ای نداشت خار ها به تنش فرو رفتند و خون از بدنش سرازییر شد وطوری به ان بوته گرم داد که دران سرما گل داد و بوته به مادر گفت که از کدام راه برود مادر رفت تابه دریاچه ای رسید روی دریاچه لایه ای محکم از یخ پوشده بود او باید از ان دریاچه میگذشنت.

 

او ابتدت فکر کرد که همه ی آب دریاچه را بنوشد!اما چنین کاری ممکن نبود او گفت شاید معجزه ای شود اماد ریاچه گفت:نه خیر هم هیچ معجزه ای در کار نیست به جای این کاربایدچشمانت را به من بدهی!من مجموعه ای از مرواریددارم چشمهای تو زیباترین مرواریدهایی هستند که تا به حال دیده ام زن هم گریه کرد که چشمهایش باقطره اشک و گریه کرد تا چشمهایش با اشکهایش بیرون امدند و در دریاچه رفتند سپس دریاچ مادر را در اغوش خود گرفت وبه همراه موج به ان طرف موج برد کنار ساحل خانه بزرگ وعجیب و غریبی بود مادر که جایی رانمی دید با صدای بلند گفت من دنبال مرگ میگردم او بچه ی مرا برده کجا میتوانم پیداش کنم؟؟؟پیرزنی که مسئول نگهداری گلخانه مرگ بود گفت اوهنوز نیامده اما بگو ببینم چه طوراینجا را پیدا کردی؟چه کسی کمکت کرد؟؟؟مادرگفت:خدای بخشنذه ویاریگر یار و راهنمای من بودتو هم باید به من کمک کنی وبگویی بچه ی من کجاست؟؟؟ پیرزن گفت دلم میخواهد به تو کمک کنم اما من که بچه ات را نمیشناسم تو هم که نمیبینی!!!خیلی از درخت هاوگل ها امشب پژمرده میشوند مرگ به زودی می اید و ان ها را دوباره میکاردتوگیسوان زیبایی داری اگران ها را به من بدهی به تو میگویم که چه کار کنیدرعو من هم موی سفیدم را به تو میدهم مادر هم موهای زیبایش را به پیرزن داد وهر دو باهم واردگلخانه شدنددر ان جا گل خا و گیاهان به طورعجیبی در هم پیجیده بودند هر گلی که دران جا بود یک اسمی بود وو زندگی انسان بود او به صدای ضربان فلب یک یک گوش میداد تا سرانجام گل فرزندش راپیداکرد وفریاد زد پیدایس کردم پیرزن گفت مرگ به زودی می اید دستش را بگیرونگذار این گیاه راازریشه بکندتهدیدش کن و بگو اگر ان را بکنی من همه ی گل ها را میکنم اوازاین تهدیدمیترسد چون او مسئول جان انهاست و هیچ گلی بدون اجازه ی خدا نباید کنده شود مرگ امد وگفت راه را چه طور پیداکردی و چه طور زودتر از من رسیدی؟؟؟زن گفت:اخرمن مادرم!مرگ خواست گل رابکند که مادر دستش را گرفت اما مرگ بر دست زن فوت کرد واز شدت سرمادستش بی حس شد مرگ گفت:تونمیتوانی هچ کاری بکنی.مادر گفت خدا که میتواند مرگ گفت من هیچ کاره ام و از دستورات خدا اطاعت میکنم .

 

مادربه گریه افتاد و التماس کرد.بچه ام رابه من پس بده وناگهان بادستهای خوددوگل زیباراکه نزدیکش بود گرفت وگفت اگه فرزندم را ندهی من این گل هارااز ریشه میکنم مرگ گفت :به ان ها دست نزن!تومگرخودت را خودت را بزرگ نمیدانی دلت میخواهد مادردیگری را مثل خودت بدبخت کنی ؟؟؟زن بیچاره گفت:من من مادر دیگری را بدبخت کنم ؟؟؟وفورا گل رارهاکرد.

 

مرگ گفت بیا این چشمهات از کناردریاچه که ردمیشدم دیدمشان وگفت بیا این چاه را نگاه کن بن دوگل که میخواستی بکنی دراینده انسان های بزرگه میشوندمادر چاره ای نداشت هراسان شد و گفت به من بگو ببینم کودک من کدام استاوراباخودببرمرگ گفت من که از حرفهای تو سر در نیاوردم بچه ات را میخواهی یا به درگاه خدا ببرو پیرزن هم شروع کرد به دعاکردن ومرگ کودک را باخودبرد.

 

 

 

 

/ 6 نظر / 10 بازدید
سارینا

[ماچ]

shamsa

سلام دوست عزیز وبلاگ زیبا و جالبی داری اگه دوست داری عکس های خونگیت رو زیبا کنی به آتلیه آن لاین ما هم سری بزن هم فون لایه باز رایگان داریم و هم با کمترین هزینه عکساتو برات درست می کنیم منتظرت هستیم www.beautyphoto.persianblog.ir

فاطمه و هانیه

سلام دوست عزیز وبت قشنگه

مهدیه

سلام به منم سربزن

مهشید

سلام مرسی اومدی دوباره بیا[منتظر]

ایدا جون

خیلی خوب بود بیشتر از این چیزا بگذار[گل]